اگه گریه بزاره می نویسم کدوم لحظه تو را از من جدا کرد
نگواصلا نفهمیدی نگونه تو بودی اونکه دستامو رهاکرد
توگفتی خداحافظ تموم شد من وتو سهممون ازعشق این بود
خود توحرمت عشقوشکستی بریدی آخر قصه همین بود
اگه مهلت بدی یادت میارم روزایی روکه بی توعین شب بود
تموم سهمت از دنیا عزیزم بزار یادت بیارم یک وجب بود
بهت دادم تموم آسمونو خودم ماهت شدم آروم بگیری
حالا ستاره هادورت نشستن من وابری گذاشتی داری میری
بیابرگردازاین بن بست بی عشق بزارین قصه اینجوری نباشه
آخه بذر جدایی رو چرا تو چرا دستای تو باید بپاشه
خداحافظ نوشتن کارمن نیست آخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره می نویسم اگه مهلت بدی یادت میارم
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389 20:2 توسط مهرانه
|
می خواهم از انتظار بنویسم .......نمیتوانم
تو بگواز انتظارچگونه بنویسم؟؟؟
با چه لحنی بنویسم؟؟؟باچه رنگی بنویسم؟؟؟
با چه خطی بنویسم...تو بگو....؟
می نویسم که بگویم ازاین انتظارتلخ خسته و
دلسرد شده ام..
اینجادرتنهایی خودم با یه دل عاشق.با قلبی بردرد
برایت مینویسم
چقدرحرفهابرایت گفته ام وتوآن رانشنیده ای چقدر
اشکهابرایت ریخته ام توحتی فقط یک قطره آن را
ندیده ای
آری آن روزهای زیباوبرامیدی که داشتیم به ناگاه
به یاس وناامیدی بیوفایی تبدیل شدبه راستی چه اتفاقی
افتادکه اینچنین شکستی ام..........؟؟؟
ای مهربان نامهربان من.....خوب که فکرمیکنم می بینم
چقدرضعیف شده ام......شکننده حساس...باکلامی اشکهایم
بی محابا فرو میریزندحوصله هیچکسو ندارم کاش تنهابمونم
از همه بدم میاد......خسته ام.....کسی که بایدبه خواب ابدی
برود منم چه برسرمن آمده چراشبیه مجنون هاشده ام
ای مهربان نامهربان من....کسی که درتمام دنیابی اجازه وارد
قلب من شدی.کسی که حتی سلام سردت امیدی بوددرتنهایی من
آری.....برای من بردن اسمت حتی اینجا قدغن است می بینی
این تمام سهم کسی است که عاشقانه می گوید دوستت دارم......
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 21:21 توسط مهرانه
|
دلممممممممممم
نمیاد حتی تو رویا دل ای دل
بی کسی رسمه تو دنیا دل ای دل
مگه من مردم بغض کردی دل ای دل
دیگه عادت شده نامردی دل ای دل
آروم بگیر دیگه بسه دلم دلم دلم
هیشکی به دادت نمی رسه دلم دلم دلم
عادت بکن به تنهایی دلم دلم دلم
نداری تو دلش جایی دلم دلم دلم
چشم انتظاری بسه.گریه وزاری بسه
هرچی غمه تو دنیاواسه هرچی بی کسه
بازبی قراری دلم بازم می باری دلم
غصه نخورعزیزم.خدا و داری دلممممم
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 21:12 توسط مهرانه
|
حرف دل...................
مدیون همه روزهایی هستی که عاشقم کردی ولی رفتی...........
می خواهم برایت بنویسم.اما نمیدانم ازچه چیزو ازچه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مراتنهاگذاشتی.یاازخودم که چون تک درختی
درکویرخشک مجبور به زیستن هستم.ازتوبنویسم که قلبت ازسنگ بود؟
یاازخودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟امشب ازچه بنویسم.......؟؟؟
ازدستهایم که هرشب به سوی آسمان بلند می کردم وازخدابه دعاتو
را میخواستم ......ازدلم که شکستی یا ازنگاه غریبه ات.....؟؟؟
ازقلبی که مرا نخواست یاازقلبی که تو را خواست.......؟؟؟
شایددردادگاه عشق محاکمه بشوم.دادستان تورامقصر نداندوبرزودباوری
قلب من که تورابی ریاومهربان بنداشت اتهام کند.شایداز اینکه زوددلبسته
شدم وازهمه وابستگیهام بریدم تاتوراداشته باشم به نوعی گنهکارشناخته شوم
وشایدهم گناه رابه گردن چشمهای توبگذارن که هیچوقت مرادرک نکرد
چون از انتخابش بشیمان شده بود.راستی نمیدانم چراازمن بریدی مگراز
من بدی دیده بودی که ترکم کردی ای نامهربان ..........
ای کاش هیچوقت نگاهمان باهم آشنا نمی شد...ای کاش هرگزندیده بودمت
ودل به تو دل شکن نبسته بودم تا امروزمجبوربه تحمل وعذاب نمی شدم
تودلم را به آتش کشیدی
تنها مرحمی که برزخم قلب وروحم دارم اشکهایی
است
که بی اختیار ازدیدگانم روان است چون تو گریستن رابا رفتنت به من
آموختی همانطور که با آمدنت خنده را بهم یاد داده بودی
آری دیگر درهای قلبم برای همیشه به روی عشق بسته خواهدشد......
+
نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389 21:1 توسط مهرانه
|
سودای دل
به گوشت می رسه روزی
که بعدازتوچی شدحالم
چه جوری گریه می کردم که ازتو دست بردارم
نشد گریه کنم بیشت نخواستم بچه رفتارم
نخواستم بفهمی تو که من طاقت نمیارم
دلم واسه خودم می سوخت
برای قلب درگیرم
یه روز تو خنده هات گفتی تومیمونی ومن میرم
سرم روگرم می کردم که از یادم بره این غم
ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم
+
نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389 20:57 توسط مهرانه
|
ای زندگی ای زندگی ای زندگی
بی کس شدم تنها شدم به سادگی
اورفت ورفت اورفت ورفت اوبرنگشت
قسمت شده چشمهای من روز وشبم
یادته گفتی که بی تو هیچم همیشه عشق من بمون بیشم
امااون بی وفا خودت بودی این توبودی که عهدوشکوندی
تنهایی و بی کس شدن سهم منه
هرجا که میرم غم به من زل می زنه
دنیا به من رحمی بکن من بی کسم
اون رفته و دیگه بریده نفسم
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389 17:18 توسط مهرانه
|
نمی دونم چی شدبای خودنویسه چشمام
روی کاغذ نگاهت.یهو لرزیدو لغزیدو
نوشتم دوست دارم عزیزم............
بخدا دست خودم نیست دوست دارم
چی میشه یکبارتوشهرقلب تو بابزارم
آخه ظالم چیکار کنم دوست دارم
توی هرترانم خط به خط از تو میگم
به خدا دست خودم نیست همشون کاره دله
میدونم خیلی جسارت کردم اما....تو بدون
که گناه عشق بای من نیست همش کاره دله
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389 17:9 توسط مهرانه
|
خدائیش...............
خدائیش اینطوری بودحال وروزم
خدائیش حقمه اگه بسوزم....
منواز دست حرفات خسته کردی
خدائیش بد منووابسته کردی...
آخه تو مشکلت رو میدونستی
خدائیش تومیخواستی میتونستی...
جواب مهربو نیمو ندادی نگو نه قدرمو نمیدو نستی
جوونیمو ازم راحت ربودی
خدائیش اونکه میگفتی نبودی...
انصافا تو رفاقت کم گذاشتی
من عاشق رواصلا دوست نداشتی...
دل تنهام که رسما بود با تو
خدائیش مشکل ازمن بود یا تو....
حالاکه رفتی واز من جدایی سوالم اینه حقم بود خدایی
خدائیش حقمه تو اوج دردم
بیشم باشی و دنبالت بگردم.....
بهم عاشق شدن رو یاد دادی
چقدر زود منو دست آب دادی....
خدائیش ساده بودم می دونستم
زیادی تو رو سرتر می دونستم...
منو از دست حرفات خسته کردی.خدائیش...................
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 18:0 توسط مهرانه
|
تو را هرگز نمی بخشم.........
به قدر هرچه گل دیدم مرا آزار کردی تو
خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو
نمی بخشم تو را هرگز دلم را سخت بشکستی
خدا هم خود تلافی میکند بدکار کردی تو
نمی بایست نفرین آخرین بیمان ما میشد
مرا اما به این کار غلط ناچار کردی تو
زباغ سینه ام گلهای زرد آرزو کردم
مرا با بی وفایی ها زخود بیزار کردی تو
چه حسنی داشتی در این شکست تلخ میدانی؟؟؟
مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو..............
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 17:27 توسط مهرانه
|
آره دنیا بنویس
ازشبای بی ستارم بنویس
از چشای غم گرفتم بنویس
ازدل شکسته ی من بنویس
ازگریه های عاشقانم بنویس
روی ابرها بنویس ..........
روی موج آبی هردل تنهابنویس
بنویس عاشق بود تنها بود
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388 16:37 توسط مهرانه
|